سال نود و سه بود . از نظر روحی خیلی بهم ریخته بودم . یادمه برای اینکه خودمو آروم کنم به مرگ فکر میکردم . و زمانایی هم که تو خیابون بودم به اعلامیه های ترحیم جوانان زل میزدم . مخصوصا اگر اون جوون دکتر بود . می گفتم ببین دکترش هم می میره . آخر همه ی ما مرگه . چرا اینقدر غصه میخوری . همه چیو راحت بگیر و از این حرفا .
حالا هم که مرگ نابغه ی ریاضی ، پروفسور جهانی مریم میرزا خانی مصادف شده با این روزای نادخ من ، دارم همین حرفا رو به خودم میزنم . میگم ببین پرفسوراش هم میمیره . آخر همه ی ما مرگه . راحت بگیر ایکس .
برچسب:
نویسنده: کیان امیری