خرید بک لینک

زمستان 93 بود . تو حیاط حرم نشسته بودم که یکهو یه دختر جوون ماسک به صورت اومد طرف من . گفت : خانوم میشه با من بیاین قسمت امانات و بگید فلان پوتینه برای منه !

گفتم : یعنی دروغ بگم . گفت : خواهش میکنم بیاین بگین فلان پوتینه برای منه !

گفتم : چرا خودت نمیگی . گفت : رفتم گفتم . اما باور نکردن . گفتم مگه برای خودت نیست کفشه پس چرا باور نکردن . گفت : بهشون گفتم اما بهم ندادن .

و من از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . اگه این کفش برای خودشه پس چرا بهش ندادن و تازه از من میخواد که بیام دروغ بگم .

خلاصه اینقدر اصرار که بیا و بگو این کفش مال منه ، چون من چند بار رفتم بهم ندادن . اهان توی حرفاش سوتی داد که رفته گفته فلان روز گم کردم پوتین رو . در صورتی که آقای اماناتی گفته : نه فلان روز گم شده . ( مثلا دختره گفته پنج شنبه . آقای اماناتی گفته :سه شنبه .لابد به خاطر همین ضد و نقیض حرف زدنای دختر بهش کفش رو ندادن . الله اعلم)

هیچی دیگه دختره مگه می رفت . چقدر اصرار کرد که بیام برم ببگم پوتینه مال منه . منم چون معمولا دروغ نمیگم . قبول نکردم . البته تو این حین من هیچ گمان نکردم که دختره داره دروغ میگه که اون کفش مال اونه . و من ساده دلانه می گفتم : خب دختر اگه اون کفش مال توئه چرا خودت نمیری بگیریش چرا منو مجبور به دروغ گفتن می کنی ! .. اصلا یه لحظه هم شک نکردم که شاید داره دروغ میگه . اصلا چرا ماسک به صورتش زده . اصلا یه ذره هم مشکوک نشدم و من ساده دلانه اصل رو بر این گذاشتم که دختر ریگی به کفشش نیست و داره راست میگه .

خلاصه اون از اینکه نتونسته بود منو مجاب کنه خسته شد و گذاشت و رفت . البته بهش گفتم خب از این خانومای خادم کمک بگیر . گفت : نه . نمیدونم چیو فلان و بیسار .

میدونی الان که دارم به اون روزا فکر میکنم می بینم چقدر خوب که به فرامین خدا تو اون لحظه عمل کردم و دروغ نگفتم . چون اگه به خاطر دل سوزی به اون دختر میرفتم دروغ می گفتم معلوم نبود منم الان همدست اون دختره حساب میشدم . وای یعنی اگه اون دختر دروغ گفته بود و خدایی ناکرده دزد بود . وای منم اون وقت میشدم همدست یه دزد !

+ خانوم x ; ۱۱:٤٥ ق.ظ ; شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٦

برچسب: کفشهای, نویسنده: کیان امیری تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 18:40

صفحه بندی