بیچاره دخترک چه سرنوشت غم انگیزی داشت . اون دیگه شانسشم از من گندتر بوده .
آخرای سال نود و پنج بود که دختره رو تو جلسات مشاوره بیرون مطب می دیدم . روزایی که من نوبت داشتم اونم نوبت داشت . جالب بود که همزمان برای دو تامون هم خواستگار پیدا شده بود و داشتیم بهش فکر میکردیم .
یه بار خانوم "ح"که تو قسمت پذیرشه گفت : تو شوهر نکردی ؟ گفتم : نه چطور مگه. گفت :آخه خانوم فلانی (همون دختره) از وقتی شوهر کرد دیگه نمیاد . گفتم شاید تو هم شوهر کرده باشی و دیگه نخواسته باشی بیای .
و گذشت تا دیروز یاد دخترک افتادم . از خانوم دکتر پرسیدم : چه خبر از اون دختره . دیگه نمیاد . گفت : نزدیک عید امسال بعد از دو ماه عقد بودن شوهرش مرد . رفت زیر قطار و مرد . شوهرش تو قطار کار میکرد . رفته بود برای کمک به کسی که یه دفعه ای از قطار پرت شده بیرون . دختره هم بعد از اون ماجرا دیگه نیومد.یکی دوباری اومد.ولی دیگه نخواست جلسات رو ادامه بده . وضع روحیش خیلی بد بود .
و من دلم به حال دخترک سوخت . چقدر کم شانس . چقدر کم اقبال بودیم هر دو .
برچسب: دنیا,
نویسنده: کیان امیری