خرید بک لینک

جلسه ی دوم میخواستم بگم : نه ! خانواده گفتن : حرفاشو بشنو بعدا تصمیم بگیر . آره منم حرفاشو شنیدم . هر شرایطی که گفتم قبول کرد . چقدر خودش رو خوب و منطقی نشون میداد . منم این چیزا رو ازش دیدم و خر شدم بهش جواب بله دادم . 

اما بعد یه مدتی اون زد زیر یکی از قولاش . و همین باعث جر و بحث و اختلافمون شد . و به خانواده هامون کشیده شد و بی آبرو کردن من پیش خانوادش . اما باز هم گذشت کردم تا اینکه چند شب پیش سر یه موضوع کوچیک یه قیل و قالی راه انداخت که بیا و ببین . هر چی پشت تلفن بهش میگفتم که یکم یواش تر صحبت کن خانوادت میفهمن . اون بدتر صداشو بلندتر میکرد . نمیدونم چه سریه که هر وقت پیش خانوادشه شیر میشه و هر چی دلش میخواد و نمیخواد بهم میگه . هووووف آخرشم گفت : هر چی بین ما بوده تموم شده . منم دیدم که حرف از جدایی میزنه گفتم : تو هر خانوادتون که نگاه میکنم یه طلاق میبینم . تو هم که ... . به خاطر همین جدایی و طلاق براتون راحت شده و بی آبرو کردن دختر مردم هم راحت تر . 

همه ش تقصیر پدر و مادرشه . پسره روزای اول می گفت مستقل زندگی میکنیم . و به خودم باشه دوست دارم دور از پدر و مادرم زندگی کنم که اگه یه موقع حرفمون شد کسی نفهمه . اون روزا اینجوری می گفت بعدش که پدر و مادرش گفتند باید بیاین تو خونه ما زندگی کنین . اینم به تبعیت از پدر و مادرش این حرفا رو میزد . اون شب هم پدر و مادرش پرش کرده بودن که اونجوری صحبت کرد باهام . خدا لعنتشون کنه .

برچسب: نویسنده: کیان امیری تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 11:46

صفحه بندی