خرید بک لینک

هوووف میخواستم همه چیو تموم کنم . اما خونواده نمیذاره . پسره هم زنگ زد گفت من دوستت دارم و عاشقتم و تو تن منی و از این دست حرفا . دریغ از یه معذرت خواهی . خیلی غده . با اینکه ته ته دلم دوستش داره . اما عقل و منطقم میگه : تا عقد نشدین زودتر جدا شو . هووووف بعد از کولی گیری هایی که دیروز درآوردن . آخرش قبول کرد که خونه مستقل می گیره . قبلش می گفت میخوام ببرمت خونه ی پدرم . در اصل زیر قولش زده بود من از دستش ناراحت بودم . گفتم اگه بزنه زیر قولش پس فردا هم میزنه زیر یه قول دیگه ش . وای خدای من چه اشتباهی کردم ازدواج کردم . تنهایی خیلی بهتر بود خیلی . پشیمونم .

پ . ن : دیروز توی دعوا و بحث و اینا یه چیزی فهمیدم .اینکه مادر شوهر صبور و دانا و با سیاستی دارم . همه ش سعی در آروم کردنمون داشت . و اینکه نامزدی من و پسرش بهم نخوره . هر چند یه چیزایی ازش دیده بودم و از دستش ناراحت بودم و حوصله نداشتم بیام بنویسم ولی خوب گذشت دیگه . یه ذره نظرم نسبت به مادرشوهرم عوض شد .

برچسب: نویسنده: کیان امیری تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:21

صفحه بندی